روزی از ان روز های سر خوشی ...به هم تکیه داده بودیم و هر کدام به جایی خیره.
او مشرق را مینگریست و من جایی که مغربش میخواند...
مدتها خیره ماندیم...
او به راهی و من هم به راهی ......
که یکباره تکانی به خود داد و گفت : یکیمان باید برود..
لرزیدم...
تمام وجودم یخ بست...
از ترس هزار بار مردم و زنده شدم...
دید که ساکتم گفت : یکی مان باید برود اما دوباره باز میگردد و دیگری تا باز گشت او چشم به راه میماند...
زبان از کام جدا کردم و با هزار بغض نشکسته گفتم : یکیمان باید کجا برود ؟
گفت : غربت
نشستم.....
دو زانو در بغل . سر در گریبان با تمام وجود نداشته ام گریستم.....
زلال اشک بود که از بلور وجودم پر میکشید و بر صدف دیده میهمان میشد....
نظرات شما عزیزان:

.gif)

.gif)
پاسخ:زنده باشین شما هم
پاسخ:خخخخخخخخخخ